تبليغاتX
زمستان

زمستان

ادبی

شاید وقتی دیگر

هرچند که می دونم به جز چند تن از دوستان خوبم،شخص دیگری برای بازدید از این وبلاگ اینجا نمیاد،به هر حال وظیفه ی خودم می دونم که بگم دوستان عزیزم،فعلا برای مدتی نامعلوم قصد دارم که در وبلاگ از خودم مطلبی منتشر نکنم و احساس می کنم که باید برای بهبود افکار و نوشتارم فعلا فقط مطالعه کنم و بس.

و مطمئن باشید این به معنای این نیست که چیزی نمی نویسم،نوشته هست،اما ارزش چشمان قشنگ شما رو نداره.

یا علی

+ نوشته شده در  90/06/08ساعت 16:29  توسط رضا  | 

باران بهاری

یک نمه باران که می زند
دلم تر می شود
پس حالا که بهار است
دلم را زیر بوته ی یاس های رونده می گذارم

+ نوشته شده در  90/02/13ساعت 7:55  توسط رضا  | 

شعر هایت چه شد!!!

سالهاست که شعر های نو
با من قهر کرده اند
کوله بار بسته اند
رفته اند
و دیگر کسی سراغشان را
از من نمی گیرد
که فلانی
هان!شعر هایت چه شد!

+ نوشته شده در  90/01/27ساعت 0:38  توسط رضا  | 

تکرار

هر روز که پرده را کنار می زنم

خیابان همان خیابان دیروز است

و هر بار که پشت پنجره می روم

با شتاب بیشتری کنار می خزم

خیابان که همان خیابان است

پس احتمالا اشتباه از من است،

دیگر این عادت زشت را تکرار نخواهم کرد.

+ نوشته شده در  89/06/11ساعت 0:24  توسط رضا  | 

عقربه ها

ساعت اتاقم

هفته هاست که همین زمان را نشان می دهد



همه می گویند باتریش تمام شده

اما خودم بهتر می دانم

که دیگر عقربه ها نای رفتن ندارند.

+ نوشته شده در  89/04/26ساعت 0:2  توسط رضا  | 

دلم برای زمستان تنگ شد!

دلم برای روزهای خویشتن بودن،تنگ شده است.آن روزها که شعر می خواندم و شعر می سرودم.آن روزها که می نوشتم و می نوشتم.

دیروز که به نمایشگاه کتاب رفته بودم،به سراغ غرفه ی نشر افق رفتم تا یکی از کتاب های استاد قیصر امین پور را که عاشقش بودم بخرم.کتاب مورد نظرم را خریدم و مردی جوان را دیدم که در حال خرید یکی از کتاب های سرکار خانم نظرآهاری بود،از آن مرد پرسیدم که با کتابهایش چگونه ای؟گفت:بسیار عالیست.ذهن را برای نویسندگی باز می کند.

یکه خوردم .نمی دانستم چه بگویم.تشکر و خداحافظی کردم.او به من گفت:ذهن را برای نویسندگی باز می کند!البته می دانستم که هر کسی کتابهای خانم نظر آهاری را نمی خواند،بنابراین،جواب غیر منتظره ای نبود.نمی دانستم به او بگویم که من این راه رفته ام و به قول رفقا به او بگویم :من خودم ختم نویسندگی ام،یا اینکه با حسرت به خودم بگویم :آی!رضا!کجایی؟!!! دیگران هفت شهر عشق نوشتن را گشتند و تو هنوز اندر خم یک کوچه ای؟!

با این همه،دوباره منطق بر دل فائق آمد که در دنیای امروز ، نوشتن حکم خربزه و آبش را دارد و این پول است که انسان را سیر میکند.حالا تو از این انجمن ادبی،برو به آن نشریه و از آن نشریه برو به خبرگزاری بعدی،آخر که چه؟!تازه برای کرایه تاکسی،باید کلی این پا و اون پا کنی تا بلکه غرورت اجازه دهد چندر غازی از علوفه ی خرس ها را بگیری.

پس بهتر است فعلا ،در همان دنیای علم مدیریت سیر کنیم و ببینیم که چگونه سود را ماکزیمم و هزینه را مینیمم کنیم یا اینکه استاد علیزاده بیاید و بگوید که با کارگر و کارمند چگونه رفتار کنیم تا راضی باشد و خوب کار کند و خلاصه اینکه من می خواهم بهره وری را افزایش دهم.اصلا آیا مولانا می دانست بهره وری چیست؟

                                                 خدا بیامرز قیصر هم نمی دانست.

+ نوشته شده در  89/02/25ساعت 2:34  توسط رضا  | 

من گالیله نیستم!

من گالیله نیستم.ای کشیش مسلکان زمان.نه با اقدام به هر آنچه که در توان دارید ونه با ارعاب ونه با اعدام،من کلیسایی نخواهم شد.هر چه در توان دارید به کارش بندید،مرا باکی نیست.تنها تاسفم این است که شما و شاید فرزندان شما و یا حتی کمی آن سوتر،فرزندان فرزندان شما نیز هم،در جهل مرکب بمانند و روزگاری دیر و دوردست،دستیابند که زمستان،بهار است.تشکیک،حق شماست.لیکن اصرار من بر اثبات حقانیت زمستان نیست،این ترس است که مرا فراگرفته.ترس از اینکه بشر دور و از حق و حقانیت بماند و بزید و تا ابد پندارش این باشد که رستگاری خارج از آیین کلیسا وجود ندارد.

با این همه خواه مرا معاند پندارید،خواه مجنونم بخوانید.اما من،نه فقط تا پایان قرون وسطی و  مدرنیته و پست مدرنیته،بلکه تا ابد فریاد خواهم زد:

                                        زمستان،بهار است.

+ نوشته شده در  88/10/30ساعت 23:13  توسط رضا  | 

مسلمانی


همه مومن ، همه مسلم ، همه آگه ز عقباییم

ولیکن فاش تر از حق ، دروغ و ناروا گوییم

                    ***

همه مومن ، ولی ایمان خود را

درون یک قواره جانماز سبز می پیچیم و آنرا

درون صد عدد دالان تو در تو گزاریم

                    ***

همه مسلم

به هنگام خبر داری و گل گفتن ز احوالات همسایه

ولیکن لحظه ی امداد

همه گویند:

خدا خواهد دهد بهبود

به امکانات همسایه

                   ***

همه مصلح

به وقت جنگ

ولی آتشبر جنگیم،

به وقت فتنه های هم

به حال دیگری خندیم

                    ***

همه کاسب

حبیب حق

همه برکت،ز جیب خلق

همه صادق به صدق و حق

همه باتری یک ولتی

فروشندت به جای برق

                    ***

همه صادق،مصدّق،پاک وشفاف

ولیکن راست،

آن مصلحت هاست

نه اینکه آنچه را دیدی بگویی

سپس گویی که من گویم سخن راست

                    ***

همین ها ذره ای اسلام ناب است

تمامش را چو خواهی تو بدانی

حدودا صد کتاب است

اگر چه زهر زهر و تلخ تلخ است

ولیکن گفتنش به ز سکوت است!



+ نوشته شده در  88/09/04ساعت 23:52  توسط رضا  | 

روز نیامده در تقویم


از آن روز نیامده در تقویم

صبح ها زود بیدار خواهم شد

آب جوشی برای چای خواهم گذاشت

و در میان آواز پرندگان

نان سنگک خواهم خرید

عجب روزیست این روز نیامده در تقویم

به کسی نگویید

اما من

به موقع به کلاسم خواهم رسید


               ***


از آن روز نیامده در تقویم

به قول هایی که میدهم، وفا خواهم کرد

به موقع سر قرارهایم حاضر خواهم شد

و کتابهای وام گرفته از کتابخانه را

بدون تاخیر ،باز پس خواهم داد



                ***


از آن  روز نیامده در تقویم

برای همیشه

و به مدت هر روز

اتاقم  را جمع خواهم کرد

تا دیگر لباس هایم، شلخته وار روی تخت نریزد

و چوب رختی از تنهایی نمیرد


                ***


از آن روز نیامده در تقویم

روزی سه بار مسواک خواهم زد

و هر دو ماه،یکبار،به دندانپزشک مراجعه خواهم کرد

راستی

باید در لیست اضافه کنم:

سحر، یک عدد سیب

قبل از خواب، یک لیوان شیر


حالا دیگر وقت خواب است:

ساعت ده و سی دقیقه شب

البته

                                        

                          در آن روز نیامده در تقویم.

+ نوشته شده در  88/07/08ساعت 4:29  توسط رضا  | 

تاریکی کفایت می کند


برای اثبات شب

نیازی به دیدن ستاره نیست

تاریکی کفایت می کند.

+ نوشته شده در  88/06/20ساعت 5:57  توسط رضا  |